X
تبلیغات
ƁƠƳ ƠƝԼƳ

ƁƠƳ ƠƝԼƳ

ksy tanhaiiam ra nafhmid

اعلام وجود


راستش نخواستیم چیزی رو پاک کنیم اما فقط خواستیم اعلام وجود کنیم

کار خداس دیگه چه کنیم ... :دی

نوشته های اینجا که واسه معصومه خانومه ! بـــــــــه بــــــــــــه

نوشته های اون وبلاگ دیگ هم واسه نیوشا خانوم ! عالـــــــــــی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1392ساعت 6:18  توسط mano ye donya tanhaii  | 

._|.<(+_+)>.|_.̲P̲̲O̲̲S̲̲T̲̲E̲ ̲̲S̲̲A̲̲B̲̲E̲̲T̲._|.<(+_+)>.|_.

اینجا صدای پــای زنـدگی می آید


با احتیــــــــــــاط بخوانید


متــن ها لغزنده اند
بسکه سطــــر به سطــــر مث بارون بهاری باریـــــدم و نوشتـــــــــــــم

  "بیایید دوست معمولی باشیم عشــق همه چیز رو خراب میکنه"

 مخاطب نوشته هام به سادگی یک لبخند
رهایم کرده

"هست" را اگر قدر ندانی

میشود "بود"

و چه تلخ است اگر "هست"

کسی بشود "بود"

خدایا..کمک کن بشناسمت....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 4:17  توسط mano ye donya tanhaii  | 

فقط خودت بخون ببین حالمو بعد از تو...

درسته دگ ندارمت

درسته باهات بد کردم

درسته من بد بودم

ولی بدون جز تو کسیو نداشتمو ندارم و نخواهم داشت

امیدوار بودم یه روزی میرسه که تو آغوشم میگیرمت

بوست میکنم و با تمام وجودم میگم (M) دوست دارم عشق همیشگی

دگ نمیتونم بیشتر از این ادامه بدم الان که دارم اینو مینویسم اشکام مث قطره خون از چشام چیکه میکنن

دستم شرو کرده به خون ریزی کاش پیشم بودی واسم میبستیش

دگ اشکام بیشتر از این بهم اجازه نمیدن تایپ کنم دوست دارم و خواهم داشت کاش پیشم بودی اشکامو پاک

میکردی بهم میگفتی فقط تو گریه نکن مث قبلنا یادته؟؟:((

\@. . . . 

    +  (

/@. . . .  . . 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 4:2  توسط mano ye donya tanhaii  | 

بیشتر از آنچه که فک میکنی دوست دارم عشقم...


بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و

بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم
بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم.
عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی

جز تاریکی و سیاهی ندارد!
دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،

دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!
تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام در کنارتو باشم

و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم
عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است

از طرف من به تو!
از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس!
عزیزم تا پایان با تو می مانم چونکه تنها تو هستی که

معنای واقعی عشق را به من ابراز کردی و آموختی!
آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!
عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و

به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست
هر جای دنیا که هستی بدان که در این دنیای بزرگ

کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد !
هر جای دنیا که هستی بدان که من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و

در آغوش خود بفشارم!
عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یک سو ،

و من و تو نیز یک سوی دیگریم!
عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت میکنم!

عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ،

و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست!
تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا که

می نگرم تو را میبینم .
دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،

آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!
مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشکهای تو!
با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم 
با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است!
عزیزم دوستت دارم … چون که در میان اینهمه عاشقان تو

توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را !
عزیزم دوستت دارم… چون که این قلب کوچک و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم کرده ای و نگذاشتی هیچ کس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !
اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،

با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم که

دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و

به من بنگرند و شرمنده شوند!

اینو واست نوشتم واسه کسی که زودتر از آنچه که فک میکردم بهم خیانت کرد درسته بهم خیانت کردی ولی تا آخرین نفسم دوست دارم

·٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠·˙˜”*°•. MY Ŀ♡ѴƐ M .•°*”˜˙·٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠·˙

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 3:34  توسط mano ye donya tanhaii  | 

نمیتونم فراموشت کنم...


تو که میخواستی امروز بروی
پس چرا دیروز با من عهد بستی
تو که میخواستی امروز مرا تنها بگذاری
پس چرا دیروز مرا عاشق خودت کردی
به یادت هست حرفهای روز اول آشنایی را
به یادت هست قول و قرارهای آن روز بارانی را
به یادت هست فریاد دوستت دارم را
به یادت هست از اول کوچه دویدن، به شوق در آغوش کشیدن من را
میگفتی میخواهم دنیا نباشد اما مرا داشته باشی
یک لحظه نیز نیامده که بدون من نفس کشیده باشی
حالا من هستم و نگاهی خسته ، به چه کسی بگویم دردهای این دل شکسته
من که مانده ام در پشت درهای بسته  ، تو کجایی ، دلت با دلی دیگر در کنار ساحل عشق نشسته
روزهای تکراری ، گذشت آن لحظه های بیقراری
گذشت آن شبهای پر از گریه و زاری
کمی دلم آرامتر شده
فراموشت نکرده ام ، مدتی قلبم از غمها رها شده
شب های تیره و تار من
مدتی بیش نیست که میگذرد از آن روز پر از غم
به یاد می آورم حرفهایت را
باز هم گذشته ها میسوزاند این دل تنهایم را
از آن روز تا به امروز تنهای تنها مانده ام
دل به هیچکس ندادم و هنوز با غصه ها مانده ام
نمیتوانم فراموشت کنم ، محال است روزی بیاید که یادت نکنم
یا با دیدن عکسهایت گریه نکنم
نمیتوانم فراموشت کنم…. نمیتوانم فراموشت کنم
مخاطب خاص داره
از این به بعد فقط با اسمتو عکست سر میکنم
امید وارم به آرزوهات برسی
/*/
M/*/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 3:18  توسط mano ye donya tanhaii  | 

جملات فاز سنگین....

تلفن همراه پیرمردى که توى اتوبوس کنارم نشسته بود زنگ خورد …
پیرمرد به زحمت تلفن را با دستهاى لرزان از جیبش درآورد ، هرچه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو کرد نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند … رو به من کرد و گفت ببخشید ، چی نوشته ؟
گفتم نوشته “همه چیزم” ؛ پیرمرد : الو ، سلام عزیزم …
یهو دستش را جلوى تلفن گرفت و با صداى آرام و لبخندى زیبا و قدیمى به من گفت : همسرمه … مادر بچه هامه …

.::.

مادر ! من هرگز بهشت را زیر پایت ندیدم ، زیر پای تو آرزوهایی بود که از آن گذشتی به خاطر من …

.::.

آدم نیمرو باشه ولی دورو نباشه …

.::.

آدم هزاران متر زیر خط فقر باشه اما ۱میلیمتر هم زیر خط فهم نباشه !

.::.

نبودن هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمیکند و آدمهایی هستند که هرگز تکرار نمیشوند و تو آنگونه ای مــــــــــادر …

.::.

شناسنامه رو بی خیال !
محلِ تولد من ، آغوش گرم و پر محبت توئه مـــــادر …

.::.

بنی آدم اعضای … میگه بنی آدم… خیلی هارو شامل نمیشه !

.::.

سخت نگیر
نه زندگی رو
نه یخه ی ما رو
حالام ول کن (یخه رو عرض می‌کنم) …
ما از شما یه دل دزدیدیم که در اسرع وقت پستون میدیم ، شما از ما یه دلیل دزدیدین که اگه پسمون ندین نمی دونیم به چه دلیل باس زندگی کنیم !

.::.

بر عکس فلش مموری ها که روز به روز کوچکتر می شوند و پرظرفیت تر بعضی آدم ها روز به روز بزرگتر میشن و بی ظرفیت تر !!!

.::.

من به عشق در یک نگاه اعتقاد دارم چون در اولین نگاه زندگیم مادرم رو دیدم !

.::.

برای خوشبخت بودن ، مادر کافیست !

.::.

عکس دل و جیگر سیاه میزنن رو پاکت سیگار که به خیال خودشون ما رو ترک بدن …
مَشتی ما اگه دل و جیگرمون نسوخته بود که سمت سیگار نمیرفتیم …

.::.

بهم گفت کمى از حال و روزت بگو و من سکوت کردم و سکوت کردم و سکوت کردم ، اونقدر سکوت کردم که مطمئن شدم چیزى رو از قلم ننداختم !

.::.

اون موقع ها یه عده با چادرای ماماناشون تو کوچه خاله بازی میکردن ، یه عده دنگی دنگی توپ دولایه میخریدن ، مامان های مهربون با آب سرد کهنه بچه میشستن ، بوی نون پنیر و نارنگی تو کیفای مدرسه …
همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه بزرگ شدیم !

.::.

مادرها اگه منطق داشتن مادر نمیشدند ، نمیشود با منطق انقدر عاشق بود !

.::.

آهای روزگار !
برایم مشخص کن این بار کدام سازت را کوک کرده ای تا برایم بزنی !
می خواهم رقصم را با سازت هماهنگ کنم …

.::.

پهلوانان نمیشینند ؛ آبجی شما بیشین که بچه بغلته !

.::.

بهترین آدمهای زندگی شما آنهایی هستند که چایتان پیش هم یخ کرده است !

.::.

وقتی کسی در کنارت هست ، خوب نگاهش کن :
به تمام جزئیاتش
به لبخند بین حرف هایش
به سبک ادای کلماتش
به شیوه ی راه رفتنش ، نشستنش
به چشم هاش خیره شو
دستهایش را به حافظه ات بسپار
گاهی آدم ها انقد سریع میروند که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند …

.::.

مهم نیست در چه سنی باشم ، هر زمان چیز جدید یاد میگیرم دلم میخواهد فریاد بزنم : مامان بیا نگاه کن !

.::.

کاش خوشبختی هم مثه مرگ حق بود !

.::.

رمانتیک ترین داستان عاشقانه قصه رومئو ژولیت نیست که با هم مردند بلکه قصه پدربزرگ و مادربزرگیست که به پای هم پیر شدند !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 0:27  توسط mano ye donya tanhaii  | 

فازسنگین...

زندگی با همه تلخیاش یه درس خوب بهم داد اونم اینه که رفیق اونی نیست که باهاش خوشی ، رفیق اونیه که بدون اون داغونی !!!

حوصله ی جمع و تفریق ندارم ، یه ضرب خرابتم !

آقا ما سبیل اکبر ، شما مژه ی دلبر !
ما کفتر لب پنجره ، شما متین دو حنجره !
ما کفش نحرین ، شما امیر بحرین !
آقا اصلا ما لاله و لادن ، شما کامران و هومن !

فدای عزیزی که آتیش معرفتش ، جنگل بی معرفتها رو خاکستر میکنه !

یه عاشق میگه : اگه اتفاقی برات بیفته میمیرم !
اما یه رفیق میگه : اگه بمیرم هم نمیذارم برات اتفاقی بیفته …

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 23:15  توسط mano ye donya tanhaii  | 

سخن بزرگان...

مترسک ، عروسک زشتی است که از مزرعه مراقبت میکند و آدمی مترسک زیبایی است که جهان را می ترساند...!!!

 

شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح میرسد گورکن گمنامی است ، که دل به دفن دانایی بسته است...!!!

 

 اگر بدانید مردم چقدر به ندرت فکر می کنند هیچ گاه ازینکه درباره ی شما چه فکر می کنند نگران نمی شوید...!!!


هرگز داشته هایت را به نداشته هایت نفروش شاید وقتی به نداشته هایت رسیدی حسرت داشته هایی را بکشی که ارزان فروختی...!!!

  

تمام تاریخ عبارت است جنگ سربازانی که همدیگر را نمیشناسند و با هم میجنگند برای دو نفر که همدیگر را میشناسند و نمیجنگند...!!!

 

وقتی خدا مشکلت رو حل میکنه به تواناییش ایمان داری وقتی خدا مشکلت رو حل نمی کنه به تواناییت ایمان داره...!!!

 

اگه کفشت پاتو می زد و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدی و درد رو به پات تحمیل کردی ، دیگر در مورد آزادی شعار نده...!!!

 

بعضی آدم‌ها باران را احساس می‌کنند بقیه فقط خیس می‌شوند...!!!(باب دیلان)

 

لاک پشت صد ها بار توبه می کرد اگر می دانست ، بیرون آمدن از لاک آرزوی مشترکی است ، بین او و عقاب بالای سرش...!!!

 

ثانیه های انتظار پشت چراغ قرمز را تاب بیاور شاید که دارند آرزوی کودکی دست فروش را برای یک دقیقه کاسبی بیشتر برآورده می کنند...!!!

 

اگر گناه وزن داشت؛ هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم...!!!

 

 اگر ۳ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۴ نفر باشید کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید " مادر " است...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 23:11  توسط mano ye donya tanhaii  | 

آروم آروم به نبودنت عادت میکنم چون هیچوقت داشتنت رو تجربه نکردم....


دیگه به داشتن چشمهای پر از حسرتم عادت کردم ...


سهم منم همینه تنهایی تنهایی تنهایی


انقدر این بغض گلومو سنگین کرده که حتی نمیتونم حرفامو اینجا بنویسم.


دیگه بی هوا خندیدن رو یاد گرفتم


دیگه تنهایی رو خیلی وقته یاد گرفتم .......


تو نگرانم نشو همه چیز را یاد گرفتم ...


یاد گرفتم چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی یاد گرفتم نفس بکشم...


بی تو...و بیاد تو


یاد گرفتم چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن و جای خالی ات را با خاطراتت

پر کنم....



خوش به حال اونی که دستای تو رو میخواد بگیره...


یادت باشه هنوز تو قلبمی...


حسود نیستم ولی به شریک زندگیت حسودیم میشه...

                           

مواظب خودت باش خداحافظ.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 22:57  توسط mano ye donya tanhaii  | 

درخیال عشقت...

چشمهایم را بسته ام ، تا تو را ببینم


ببینم که در کنارمی ، سرم بر روی شانه هایت است و تو فقط مال منی
حس کنم گرمای وجودت را ، فراموش کنم همه غم های دنیا را …


چشمهایم را بسته ام ، تا تو را در آغوش بگیرم ، تا همانجا در کنارت ، برایت بمیرم…
شاید تنها در خیالم با تو باشم و همیشه عاشق این خیالات باشم…


خیالی که لحظه به لحظه با من است ، همیشه و همه جا در کنار من است ، حسرت شده برایم این خیالات عاشقانه ، از خیال تو حتی یک لحظه هم خواب به چشمانم نیامده….


همیشه فکرم پیش تو است ، تو که میدانی دلم بدجور گرفتار تو است ، پس کجایی که آرامم کنی؟ خواهشی از قلب بی وفای تو دارم، هوای قلب تنهای مرا هم داشته باش….


بس که به خیال تو چشمهایم را بستم و به رویاها رفتم،دنیا را فراموش کرده ام ،دنیای من تو شده ای و رویاهایت ، حسرت شده برای یک بار هم، شنیدن صدای نفسهایت….


دلم در این هوای آلوده دلتنگی ، پر از غبار شده ، مدتی گذشته و هنوز این گرد و غبارها پاک نشده ، هر کسی می آید پیش خود میگوید شاید این دل حراج شده، اما کسی نمیداند که دلم یک عاشق سر به هوا شده…


دلی که عاشق است و عشقش در کنارش نیست ، دلی که لحظه به لحظه به خیال آمدن عشقش دیگر محکوم به انتظار نیست ….


چشمهایم را بسته ام ، تو نیامدی و من عاشقی دلشکسته ام…

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 22:27  توسط mano ye donya tanhaii  | 

وقتی تو نیستی...

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن چه می ماند
از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟
از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 22:26  توسط mano ye donya tanhaii  |